بگـــو به باد پرش را تکـــان تکـــان بدهد
بگـــو به ابــر کـه باران بــی امـــان بدهد
چه بی قرار و چه بيگانه مانده ايم،ای کاش
کســـی بيـايد و ما را به هم نشان بدهد
کســـی بيـــايد و ما را به کوچـــه ها ببرد
به مــا برای رسيـــدن به هم تــوان بدهد
بگو،مگر برســـاند کســـی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد
بـرای هــر دل تنـــها دلــی رديـــف کــنـد
به هر نگـــاه جـــوان يار مهــــربان بدهـد
خدا که اينهمه خوب است کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد
با عرض سلام خدمت همه دوستان
اميدوارم هر جا كه هستيد خوش باشيد و به ساحل آرزوهاتون برسيد.
هدف من از نوشتن اين وبلاگ رد و بدل كردن امواج عشق و محبت هست
و الا همه شما عزيزان از اين مطالب آگاهي كامل داريد.
به راستي ما از ادبيات و عشق چه مي خواهيم ، به غير از اين كه تسكيني بر قلبهاي خسته ي ما باشد
همه ي دلها گرفته است بياييم ادبيات و عشق و عرفان را جدي تر دنبال كنيم و امواج محبت را بهتر به هم ديگر منتقل كنيم اين را فراموش نكنيم كه محبت بسان يك كليد است درب زندگي قشنگ را براي خودمان باز كنيم و
به راحتي در اين فضاي بيكران هستي نفس بكشيم تا از آواز دلنشين اين فضاي عارفانه بهره مند شويم
همچنانكه شاعر د ركلام آسماني خود اينگونه فضاي عشق را به تصوير مي كشد
مطرب عشق مي نوازد ساز عاشقي كو كه بشنود آواز
| |
بهلب چشمه سرشب به شتاب آمدهبود
كوزهبر دوش پي بردن آب آمدهبود
خوي وحشينگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تبوتاب آمدهبود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شاديانگيزتر از بوي گلاب آمدهبود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمدهبود
كوزه درآب فرو رفته و از قهقههاش
اشك در چشم بلورين حباب آمدهبود
رقص را درگذر باد به ريواس تنش
مخملي بود كه از كوچهي خواب آمدهبود
عصمتش راه به هر دزد نگاهي ميبست
گرچه سكرآور و سرمست و خراب آمدهبود
پيش شما آئينهي بدناميم امشب
چون لحظههاي سرخوش خيّاميم امشب
يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف ميخواهم
تا بشكنم تنگ سفال خاميم امشب
چون قايقي بيسرنشين زنجيري موجم
اوجم فرودم روح ناآراميم امشب
جامي دگر پركن ازين معجون كه ميخواهم
پايان دهم بر دفتر ناكاميم امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه ميخواهد
بگذار هشياري نباشد حاميم امشب
چون تاك بر دار مجازاتم بياويزيد
جامي دگر پركن اگر اعداميم امشب
آغوش بگشا ! دستِ خود را سرپناهم کن
فکر ی به حال ِ این دل ِ بی تکیه گاهم کن
من بی تو یاغی ٬ بی تو سرکش ٬ بی تو دیوانه
روزی سر ِ راهم بیا و سربه راهم کن
در بین ِ مردم عشق معنایی نخواهد داشت
من پیش ِمردم روسفیدم ٬ روسیاهم کن
افتاده ام از پا ٬ شکسته ٬خسته٬ بی امید
با بوسه ای یک بار ِ دیگر روبه راهم کن
گر این من ِ آواره را آرام می خواهی
در قلبِ خود جایی برای او فراهم کن
....
تو می روی ٬ دستت به دستِ عاشقی دیگر
پس لا اقل یک بار برگرد و نگاهم کن
...
هربار می گفتم کنارم باش می ماندی
رفتی ٬ خداحافظ ! ولی ای کاش می ماندی
تابعد!

