تبليغاتX
بي مرزترين دريا
بي مرزترين دريا


شعر



قدمگاه خدا کيست تا از نفس ما اعلام بيزاري کند زخم پنهان مرا با زخمه اي کاري کند کو زيارتنامه خواني پير تا با رقص درد در قدمگاه خدا اشک مرا جاري کند نيست آيا ميزباني تا من شب نوش را ميهمان قهوه هاي تلخ قاجاري کند يا عصايي آتشين از وادي اعجاز تا چشمه نه ! از سينه من اژدها جاري کند يک مقام رسمي و آگاه در دل نيست، نه تا که از تنديس عشقت پرده برداري کند باد نوروزي نمي خواهم بگو خورشيد سرد آسمانم را اجاق ابرآذاري کند دوره اسطوره ها سر آمده اما هنوز يار شيرين مي توان شد، تيشه گر ياري کند بوي شب مي آيد و عشقي که مي خواهد مرا شاعر اين شعر هاي کوچه بازاري کند
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:3 توسط م.م.ص |



          بگـــو به باد پرش را تکـــان تکـــان بدهد

          بگـــو به ابــر کـه باران بــی امـــان بدهد

          چه بی قرار و چه بيگانه مانده ايم،ای کاش

          کســـی بيـايد و ما را به هم نشان بدهد

          کســـی بيـــايد و ما را به کوچـــه ها ببرد

          به مــا برای رسيـــدن به هم تــوان بدهد

          بگو،مگر برســـاند کســـی به گوش خدا

          که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد

          بـرای هــر دل تنـــها دلــی رديـــف کــنـد

          به هر نگـــاه جـــوان يار مهــــربان بدهـد

          خدا که اينهمه خوب است کاش امر کند

          کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:20 توسط م.م.ص |



با عرض سلام خدمت همه دوستان

اميدوارم هر جا كه هستيد خوش باشيد و به ساحل آرزوهاتون برسيد.

هدف من از نوشتن اين وبلاگ رد و بدل كردن امواج عشق و محبت هست

و الا همه شما عزيزان از اين مطالب آگاهي كامل داريد.

به راستي ما از ادبيات و عشق چه مي خواهيم ،  به غير از اين كه تسكيني بر قلبهاي خسته ي ما باشد

همه ي دلها گرفته است بياييم ادبيات و عشق و عرفان را جدي تر دنبال كنيم و امواج محبت را بهتر به هم ديگر منتقل كنيم اين را فراموش نكنيم كه محبت بسان يك كليد است درب زندگي قشنگ را براي خودمان باز كنيم و

به راحتي در اين فضاي بيكران هستي نفس بكشيم تا  از آواز دلنشين اين فضاي عارفانه بهره مند شويم

همچنانكه شاعر د ركلام آسماني خود اينگونه فضاي عشق را به تصوير مي كشد

 

مطرب عشق مي نوازد ساز        عاشقي كو كه بشنود آواز

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:11 توسط م.م.ص |



          من دوزخـــم اجازه ندارم بهشـــــت را

          بگــذار تلــخ گريه كنــم سرنوشــت را

          من دوزخم مرا به جهان تو راه نيست

          زيبا كجــاي قصـه پذيرفته زشــــت را؟

          چشم مرا بگير كه اين آبشــــار سرخ

          لايق نبـــــود سبـــزي ارديبهـــشت را

          بـا مــن دلــي بــراي تپيــدن نيافــريــد

         جاي دلم گذاشته يك مشت خشت را

         مي خواستم كمي به تو نزديكتر شوم...

         مـن دوزخــم  اجـازه نـدارم بهشـــت را

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:41 توسط م.م.ص |




به‎لب چشمه سرشب به شتاب آمده‎بود
كوزه‎بر دوش پي بردن آب آمده‎بود
خوي وحشي‎نگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تب‎وتاب آمده‎بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شادي‎انگيزتر از بوي گلاب آمده‎بود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده‎بود
كوزه درآب فرو رفته و از قهقهه‎اش
اشك در چشم بلورين حباب آمده‎بود
رقص را درگذر باد به ريواس تنش
مخملي بود كه از كوچه‎ي خواب آمده‎بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهي مي‎بست
گرچه سكرآور و سرمست و خراب آمده‎بود

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:38 توسط م.م.ص |




پيش شما آئينه‎ي بدناميم امشب
چون لحظه‎هاي سرخوش خيّاميم امشب
يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف مي‎خواهم ‏
تا بشكنم تنگ سفال خاميم امشب ‏
چون قايقي بي‎سرنشين زنجيري موجم
اوجم فرودم روح ناآراميم امشب
جامي دگر پركن ازين معجون كه مي‎خواهم ‏
پايان دهم بر دفتر ناكاميم امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه مي‎خواهد
بگذار هشياري نباشد حاميم امشب
چون تاك بر دار مجازاتم بياويزيد
جامي دگر پركن اگر اعداميم امشب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:32 توسط م.م.ص



 آغوش بگشا ! دستِ خود را سرپناهم کن

فکر ی به حال ِ این دل ِ بی تکیه گاهم کن

 

من بی تو یاغی ٬ بی تو سرکش ٬ بی تو دیوانه

روزی سر ِ راهم بیا و  سربه راهم کن

 

در بین ِ مردم عشق معنایی نخواهد داشت

من پیش ِمردم روسفیدم ٬ روسیاهم کن

 

افتاده ام از پا ٬ شکسته ٬خسته٬ بی امید

با بوسه ای یک بار ِ دیگر روبه راهم کن

 

گر این من ِ آواره را آرام می خواهی

در قلبِ خود جایی برای او فراهم کن

....

تو می روی ٬ دستت به دستِ عاشقی دیگر

پس لا اقل یک بار برگرد و نگاهم کن

...

هربار می گفتم کنارم باش  می ماندی

رفتی ٬ خداحافظ ! ولی ای کاش می ماندی   

 

                                                                               تابعد!


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط م.م.ص |



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:16 توسط م.م.ص |



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:14 توسط م.م.ص |



+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:11 توسط م.م.ص |