تبليغاتX
بي مرزترين دريا
بي مرزترين دريا


شعر



معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:44 توسط م.م.ص |



دوستان خیلی تاکید کردن که منم یه جمله بنویسم ،  چشم اینم یه جمله ی دست و پا شکسته برای همه ی شما عزیزان

با امواج محبت از دو راهی زندگی گذر کردی و به ساحل آرام بی مرزترین دریا رسیدی
اینک ، یک خوشه طلا ،  تقدیم قدوم پاکت باد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:51 توسط م.م.ص |



  با  سلام خدمت همه ی عزیزان

 از دوست ادیب و هنرمندم جناب آقای حسین پوربه خاطر جمله ی زیباشون تشکر می کنم.

و آنگاه که در دو راهی زندگی  ، چشمانم تشنه ی خوشه ی طلایی محبت است ،  تو با نگاهت طلایه دار این روح خسته ام خواهی بود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:49 توسط م.م.ص |



شهادت امام محمد باقر (ع) بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:33 توسط م.م.ص |



1-محبت خوشه ی غم حاصل آورد                  دو راهی کرد راه زندگی را

طلا در شعر من جایی ندارد                      تو پایان ده چنین درماندگی را


    از دوست شاعرم حمید آقا تشکر می کنم.http://www.poetic.blogfa.com/

2-برسردوراهی زندگی خوشه طلا را از درخت محبت چیدم
آنگاه برای من یک را ه بیشتر نماند عشق.
http://shaereh.blogfa.com/


با تشکر از شما. امیدوارم به ساحل آرزوهاتون برسید.
بهترین جوابها رو  شما نوشتید اما عزیزان هنوز می تونن نظراتشونو  برام ارسال کنند
.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:48 توسط م.م.ص |



  با عرض سلام خدمت همه ی شما عزیزان
امیدوارم به ساحل آرزوهاتون برسید، دوست بسیار خوبم آقای داودیان فر
این شعر رو برام ارسال کرد گفتم همه شما دوستان گرامی استفاده کنید.
 مردی که تصویرش درآن سوی خیابان است ،،،،تصویرگنگ لحظه های خیس باران است،،،،،،،،پاشیده ای گرد نگاهت رامیان راه ،،اونیزدرجای دگرمثل توحیران است،،،، بیهوده ساعت رابه روی دست می بندیم ،،،عمرازشکاف وقت بی وقفه گریزان است ،،،،چه عصردلتنگی کنارپنجره دارم ،،،کی میرسی ای مرد ،  کی پایان باران است ،،،،،،،،،،

وقتی این شعرو خوندم یاد این بیت افتادم


((در مسلخی که دایره ها بی نهایتند، در پشت شیشه ی ساعت، چاقوی سرخ ثانیه ها عمر سیاه مرا پوست می کند.
در مسلخی که دایره ها بی نهایتند د ر پشت شیشه ی ساعت ، تابوت سرد دل با آخرین مدل تشییع می شود.))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:43 توسط م.م.ص |



لباس یاس بر تن کرد زهرا

کنارش شادمان بنشست مولا

پیمبر خطبه خواند زهرا بلی گفت

غلط گفتم بلی نه یا علی گفت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:56 توسط م.م.ص |



رســم زمانه بود کـه بازيگــرت کنــد

خشکت کنـد،دوباره بيايدتــرت کنــد 

آنقدرترکه نرم شوی،زيرورو شـــوی

درخلقتی دوباره کسی ديگــرت کند 

آری،زمانه خواست بگيـــرد دل تو را

هرخاک را اراده کند بر ســرت کنــد

 آماده شدبه عشق توآتش به پاکند

چرخت دهددرآتش وخاکسترت کند

 حتی زمانه دردلت ابليس خلق کرد

دستورداد سيب شــوی،نوبرت کند 

قيچی زد و بريدو تورا تکه تکه کرد

اصلازمانه خواست گلی پرپرت کند 

تصميم داشت دره شود زير پای تو

پيـــراهــن عــزا به تن مادرت کنــد

 گاهــی شبيه پيرزنی بدقواره شـد

تا با تنی فلک زده هم بستـرت کند

 حتی هوس نکرد رهايت کند کمی

حتی نفس نداد کسی باورت کنـد

 در زشتـی زمانه گرفتــار شد دلت

مرگــی مگـر بيايد و زيبــاترت کند

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:21 توسط م.م.ص |



 

برای تعجیل در فرج آقامون صاحب الزمان دعا کنیم .

من این موضوع رو خیلی دوست دارم

دوست داشتم این موضوع رو هم برای وبلاگم انتخاب کنم

( تا انتها حضور )

نظر شما چیه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:38 توسط م.م.ص |



ساحل آرام چشمانت بی مرزترین دریاست.......................

شیرینی لبانت کوک آهنگ شور دریاست..........................

و من

از لابلای گیسوانت چنگ بر پرده ی ساز محبت می زنم

و هم نوا با تو می خوانم

(( عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد ))

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:26 توسط م.م.ص |



لطفا با این کلمات یه جمله بسازید

محبت - دوراهی- خوشه- زندگی- طلا-

 

البته چند تا کلمه می تونید به اختیار اضافه کنید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:17 توسط م.م.ص |



تو خامشی که بخواند

تو می روی که بماند

که بر نهالک بی برگ من ترانه بخواند

******************************************

اول از روزنه ی خانه برون آر سری

آنقدر تاب ندارم که تو در باز کنی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:14 توسط م.م.ص |



اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:7 توسط م.م.ص |



با سلام خدمت همه ی شما عزیزان *****************

برام از محبت بنویسید

خیلی

خوشحال می شم

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:36 توسط م.م.ص |



  1. عشق و  محبت ، در وجود آدمی باید موج ایجاد کند.
  2.  گریه یعنی ، با کاروان عشق حرکت کردن .
  3.  از عشق گفتیم ، ولی عاشق نشدیم ، از آسمان گفتیم ، لطیف نشدیم و از زمین گفتیم ، امین نشدیم.
  4.  از سکون زمین آرام نگشتیم.
  5. حقایق و زیبایی ها باید بر دل حکاکی شود ، نه بر گل.
  6. حقایق بافتنی نیست ، بلکه یافتنیست.
  7. ما کنار هم هستیم ، ولی با هم نیستیم.
  8. ریشه ها درست نشده ، دنبال میوه های آن می گردیم.
  9. مثل خورشید باش ، زیرا به همه می تابد و بخلی ندارد و از نورش هم کم نمی شود.
  10. همان طوری که هستی ، خودت را نشان بده.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:11 توسط م.م.ص |



تهمت تابوت

زمين از ظلم انسان زخمي و مبهوت مي ماند

زمان تا اطلاع ثانوي مسکوت مي ماند

 قطار روح هم از ريل خارج ميشود بي تو

اسير شيبِ تند عالم ناسوت مي ماند

 بشر از مرزهاي لامکان رد مي شود، اما

دلش در عصر سنگ و آتش و ماموت مي ماند

 و اين تنها دليل زندگي (توي پرانتز عشق)

کماکان در هجوم خنجر و باروت مي ماند

 زمين از تشنگي مي ميرد و چون کرم ابريشم

جهان در حسرت يک تکدرخت توت مي ماند

 بدون نغمه داوديت اين چند روز عمر

به زخم چرکي پيشاني جالوت مي ماند

 و شيطان استکان روح را سر مي کشد يکجا

و بر ته مانده تن تهمتِ تابوت مي ماند

 خودت آقا قضاوت کن ببين بي التفات تو

غزل در بند مشتي بيت نامربوط مي ماند.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:34 توسط م.م.ص |



تابستان نگاهت همیشگی است  ، پلکهایت را نبند سردم می شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:58 توسط م.م.ص |



تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم

یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:58 توسط م.م.ص |