تبليغاتX
بي مرزترين دريا
بي مرزترين دريا


شعر



1
2
3
4
5
6
7
8

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدصفیر مرغ برآمد بط شراب کجاستز میوه​های بهشتی چه ذوق دریابدمکن ز غصه شکایت که در طریق طلبز روی ساقی مه وش گلی بچین امروزچنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببردمن این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوختبهار می​گذرد دادگسترا دریاب

 

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیدفغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشیدهر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزیدبه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشیدکه گرد عارض بستان خط بنفشه دمیدکه با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنیدکه پیر باده فروشش به جرعه​ای نخریدکه رفت موسم و حافظ هنوز می​نچشید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط م.م.ص |



 

وقتی بهار می شود ، برگها شکوفا می شوند . پس از بهار دعا کردن یاد بگیریم و

دستهایمان را بالا ببریم و در پاییز شاخه ی درختان خم می شود ، سجده را یاد بگیریم.

 

 

در روایت عشق است که : زلیخا گفت : از زمانیکه عاشق یوسف شدم ، هرگز چاقو به دست نگرفته ام زیرا چاقو برنده است و عشق سر حیات و عامل اتصال است .وصال عشق چه تناسب با برندگی و سوزندگی دارد؟!!

 

 

عشق دو طرفیست و دو بعدی : الف – عشق عاشق ب- عشق معشوق

 

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

 

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

 

 

شبنم و سیل هر دو متولد یک مادرند ، ولی شبنم مستقیم از آسمان آمد و هدفش گلی شد که تمام عمرش را صرف جذب امواج محبت کرد و لطیف و معطر و هدیه انسانها در تمام عوالم شد . ولی سیل هدفش گل نشد و امتزاج با خاک ناپاک پیدا کرد و سیل شد و مخرب!!

 

 

به دیواره ی دل خودت حرفهای عاشقانه بنویس.

 

 

عارفی می گفت در خلوتی به شیشه گفتم : چرا قیمتی شدی ؟ گفت : ظاهر و باطنم یکی است.

 

به نی گفتم : چرا می سوزی ؟ هستیم را نفی کردم ، گفتم : نیم ، پس دروغ گفتم ، سوختم .

 

به طلا گفتم : چرا محبوب انسانها شدی ؟ گفت که در زیر زمین و در معادن تحمل قدمهای

 

انسانها کردم و این تواضع مرا قیمتی کرد.

 

به شمع گفتم : چرا می سوزی ؟ گفت مرا از موم ساختند ، زیرا که زنبور عسل ، هر چه از گلهای معطر تغذیه کرد ؛ عسل شد و هر چه از گلهای تلخ تغذیه کرد ، موم شد و سوختنی .

 

اولی عسل ، خوراک انسان شد و دومی موم ، خوراک آتش.

 

 

بهترین  سلاح عاشق و معشوق  گریه است .

 

 

اگر  شبی دیده تان تر شد ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:6 توسط م.م.ص |



 

با سلام خدمت همه ی عزیزان

از سهراب براتون ننوشته بودم

دلم هوایی شد .نظر فراموش نشه

.

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت

دوستانی ، بهتر از آب روان 

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جا نمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را پی"تکبیره الاحرام" علف می خوانم ،

پی "قد قامت" موج

کعبه ام بر لب آب ،

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر

 

"حجرالاسود" من روشنی باغچه است

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:18 توسط م.م.ص |