شعری از بابا فغانی شیرازی:
خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بود
ز خاک پای او مهر خموشی بر دهانم بود
به هر صورت که می رفتم به کویش آشنا بودم
نه غوغای سگان نه بیم سنگ پاسبانم بود
به خواب بیخودی شبها به کنجی می شدم پنهان
ز سوی پاسبانش گوشه ی چشمی نهانم بود
چو بلبل نیم شب کز خواب مستی می شدم بیدار
زبان چون می گشودم نام آن گل بر زبانم بود
چو از نظاره ی خورشید رویش می شدم بی خود
ز کویش ذره ای کان بر هوا می رفت جانم بود
صباح رحلتم زان مرغ اقبال رقیب افتاد
که در شام اجل تیر دعایی در کمانم بود
فغانی می شدم بی طاقت از نظاره ی رویش
ولیکن عزت او مانع آه و فغانم بود .
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:13 توسط م.م.ص
|

